دهکده ایران انتشار برنامه اخبار اقتصادی و بازرگانی

دهکده: ایران انتشار برنامه اخبار اقتصادی و بازرگانی

گت بلاگز اخبار اجتماعی گزارش تکان‌دهنده از فقر و بچه‌های کرایه‌ای بیخ گوش پایتخت کشور عزیزمان ایران

کشور عزیزمان ایران نوشت: مادر مهسا پراکنده حرف می زند. می گوید دختر دیگرش را هم درهمین سن و سال شوهر داده و او الآن در خاک سفید زندگی می کند و شوهری دارد که خ

گزارش تکان‌دهنده از فقر و بچه‌های کرایه‌ای بیخ گوش پایتخت کشور عزیزمان ایران

گزارش تکان دهنده از فقر و فرزند های کرایه ای بیخ گوش تهران

عبارات مهم : ایران

کشور عزیزمان ایران نوشت: مادر مهسا پراکنده حرف می زند. می گوید دختر دیگرش را هم درهمین سن و سال شوهر داده و او الآن در خاک سفید زندگی می کند و شوهری دارد که خدا نصیب کسی نکند. حتی نمی گذارد با آنها تماس بگیرد. لب می گزد که هرگز این دختر هم به آینده مهسایش دچار شود…

-می خوای من رو با خودت ببری؟

گزارش تکان‌دهنده از فقر و بچه‌های کرایه‌ای بیخ گوش پایتخت کشور عزیزمان ایران

– نه نمی برم.

– مهناز رو چی؟ اون رو حتماً می خوای با خودت ببری!

– نه مهناز رو هم نمی برم.

کشور عزیزمان ایران نوشت: مادر مهسا پراکنده حرف می زند. می گوید دختر دیگرش را هم درهمین سن و سال شوهر داده و او الآن در خاک سفید زندگی می کند و شوهری دارد که خ

اینها سؤالهایی است که میثم دو سال و نیمه با آن لحن فرزند گانه اش از من می پرسد. تقریباً از هرکسی که به منزل ارزش می آید، همین سؤال ها را می پرسد. مددکار همراهم توضیح می دهد آنقدر فرزند را با خودشان جهت گدایی برده اند که دائم فکر می کند هرکس به منزل ارزش می آید موقع رفتن آنها را هم می برد گدایی. جهت یک روز سخت، گرسنه و تشنه لابد. از چیزهایی می ترسد که حتی هیچکدام از ما نمی توانیم تصورش را بکنیم. وحشت های یک کودک دو ساله. کودکی که دو ماه هست، مادر 22 ساله اش را با خودکشی از دست داده؛ درست جلوی چشمانش.

از میثم می پرسم دلت نمی خواهد با من بیایی برویم گردش؟ صورت کوچکش را درهم می کند: «نه من فقط دوست دارم، توی خونه بمونم و بازی کنم.» میثم را در یکی از محلات حاشیه ای «بومهن» می بینم. با اینکه دو ساله و نیمه است خوب حرف می زند. زیر آفتاب کم رمق اردیبهشت ماه توی یک فرغون که با تور و بالش و عروسک تزئین شده است نشسته؛ کالسکه دست سازشان. خواهر 4 ساله اش دور و برش می چرخد. گاهی مثل یک مادر به او سرکشی می کند و بقیه وقتش را هم صرف شستن ظرف هایی می کند که می گوید ظرف های مادرش مهساست. کاسه و بشقاب های چینی را زیر آب می برد، می سابد و می گوید اینها جهت مامانم است.

هر دو این روزها پیش مادربزرگشان زندگی می کنند، دریک اتاق کوچک و بهم ریخته. گوشه و کنار اتاق، ظرف و لباس ریخته. همه جا آشفته هست. زن ضجه می زند و از فوت دخترش می گوید. دختری که 12 سالگی شوهر داد و 22 سالگی به خاک سپرد: «وای وای از دست رفت. نمی دونی جهت اینکه فرزند اولش دختر بود، چه بلایی سرش آوردند. آنقدر که فرزند ام با بیل کوبید توی شکم خودش که کارش رسید به بیمارستان. آخرش هم عاقبتمان شد این. این دو تا را جهت من گذاشت و رفت. میثم، مهناز بیایید داستان فوت مامان مهسا رو جهت خاله بگین؟»

گزارش تکان‌دهنده از فقر و بچه‌های کرایه‌ای بیخ گوش پایتخت کشور عزیزمان ایران

از زن می خواهم فرزند ها را رها کند از گفتن این داستان دردناک. می گوید:«همه چیز جلوی چشم خودشون اتفاق افتاد. هر روز چند بارتعریفش می کنند…» مهناز4 ساله از راه می رسد: «الان تصویر مامانم رو نشونتون می دم تا دق کنین!» تصویر صورت جوان مهسا را قابی آبی رنگ دربرگرفته. کودک چنان چسبیده به قاب تصویر و خیره شده است به نگاه مادرش که به مشکل قاب تصویر را نشانم می دهد. چند ثانیه ای به لبخند مهسا زل می زنم. شناسنامه اش را هم می آورند. شناسنامه پاره پوره زنی که قبل ازعید نوروز امسال به زندگی اش آخر داد؛ که خسته بود از زندگی با همسری معتاد، که باعث اعتیادش او بود، که زندگی خودش و دو فرزند اش را سیاه کرده بود.

مادر مهسا پراکنده حرف می زند. می گوید دختر دیگرش را هم درهمین سن و سال شوهر داده و او الآن در خاک سفید زندگی می کند و شوهری دارد که خدا نصیب کسی نکند. حتی نمی گذارد با آنها تماس بگیرد. لب می گزد که هرگز این دختر هم به آینده مهسایش دچار شود… می گوید دختر با خوردن قرص به زندگی اش آخر داده. روز قبل از مرگش او را دیده بود: «وای وای که چقدر آن روز قشنگ شده است بود. گفتم مامان می دونی از کی غذا نخوردم؟ دلم برنج و مرغ می خواد. هوس غذا کردم. فرزند ام رفت برنج آورد، برنج و مرغ برایم درست کرد. فرداش هنگامی که آمد، نفهمیدم آیا آنقدر حالش بده. خرخر می کرد و چشماش کج شده است بود…» مهناز میان حرفهایمان می دود: «مامانم مرد. خودش را کشت…» احمد 10 ساله برادر مهسا بقیه داستان تلخ را برایم تکمیل می کند سه فرزند دائم از فوت سخن می گویند… عروسکی روی دیوار چسبانده اند. مهسا به فرزند ها و مادرش سپرده هر وقت دلشان تنگ شد، به این عروسک نگاه کنند. عروسکی که اعتقاد بود به قشنگی خود اوست.

کشور عزیزمان ایران نوشت: مادر مهسا پراکنده حرف می زند. می گوید دختر دیگرش را هم درهمین سن و سال شوهر داده و او الآن در خاک سفید زندگی می کند و شوهری دارد که خ

دوباره به حیاط منزل پا می گذارم.عروسک پلنگ صورتی را می بینم که فرزند ها از درختی آویزانش کرده اند. پلنگ را دار زده اند. فرزند ها حالا به خاطر گرفتن چند آبنبات سر هم داد می زنند، موهای هم را می کشند، جیغ می زنند. میثم دو سال و نیمه به مادربزرگش حمله می کند. موهای سرش را می کشد. لگدش می زند… مادربزرگ به ما نگاه می کند: «وای که با این یتیم مانده ها چه کنم؟» پدر فرزند ها معتاد است و اگر هم گاه گاهی سراغی از فرزند ها می گیرد جهت این است که آنها را به گدایی ببرد. مادر مهسا اعتمادی به او ندارد همان که زندگی دخترش را به آتش کشید.عاقبت فرزند ها چه خواهد شد؟»

مددکار همراهم برایم توضیح می دهد که چطور بومهن از توابع شهرستان پردیس در 50 کیلومتری پایتخت کشور عزیزمان ایران جایی است که انگار فراموش شده. متعجب است که آیا کسی این همه آسیب اجتماعی را در این شهر کوچک نمی بیند. نمی خواهد ببیند. این شهر شده است محل عبور مسافران خوشحالی که از آن می گذرند و به نظرشان ییلاق خوش آب و هوایی می آید. شهری تاریخی که حالا پر است از محلات حاشیه ای و فقر و اعتیاد در آن بیداد می کند. کودکان بی شناسنامه، کودکان معتاد، ازدواج کودکان که نتیجه اش زندگی مهسا ومهساهاست. او که در 12 سالگی لباس سفید عروسی پوشید و در 22 سالگی کفن سفید.

گزارش تکان‌دهنده از فقر و بچه‌های کرایه‌ای بیخ گوش پایتخت کشور عزیزمان ایران

از خیابان های بومهن می گذریم. دیوارهای رنگی سمت راست یکی از گذرگاه های مهم بومهن نظرم را جلب می کند. دیوارها یکی در میان نارنجی، قرمز و زرد شده است اند. می گویند شهرداری جهت زیباسازی محیط این طرح را داده. محله «تپه عبدوس» یا همان خیابان سبزواری. محله های حاشیه ای بومهن ولی در سمت برابر مان قرار گرفته. محله «غربت» در انتهای بلوار چمران و «اوزون تپه» در سمت دیگرش. نام محله غربت برایم آشناست، همان محله ای که علی نوزاد معتاد را در آن پیدا کردند. فرزند از شدت درد و خماری ناله می کرد که داوطلبان جمعیت امام علی (ع) نجاتش دادند. علی درمان شد و الآن دو سال و نیمه است و در بهزیستی زندگی می کند. ولی علی، رؤیا، میثم و مهنازهای زیادی درهمین حاشیه ها یا در خطر اعتیادند یا از خماری به خود می پیچند. زیاد منزل های محله روی بلندی بنا شده است اند. یکی از آلونک ها که یک اتاق 12 متری است محل زندگی خانواده ای است که از فروش ضایعات و زباله، سرنوشت می گذراند.

جلوی در ورودی پر است از آشغال. چند اردک رها در زباله ها می چرخند. زن هر روز با وانت زباله جمع می کند. مرد چند سالی است تصادف کرده و منزل نشین شده. کنار اتاق چمباتمه نشسته؛ خمیده، مچاله، زرد و زار. می گوید ماهی 500 هزار تومان به شهرداری می دهد تا اجازه دهند ضایعات جمع کنند. به قول زن کد می دهند که کارشان را قانونی کنند. ولی درآمدشان از روزی 20 -30 هزار تومان زیاد نمی شود، گاهی هم از آن کمتر. زیاد زباله ها را از رودهن جمع آوری می کنند.

در گوشه ای از اتاق وسایل منزل را با کارتن روی هم چیده اند؛ جهیزیه دخترشان نگار. نگار 14 ساله که دو سال است به عقد پسر یکی از اقوام نزدیک ارزش درآمده. نمی دانم آیا تا اسم ازدواج در این سن و سال را می شنوم صورت مهسا جلوی چشمانم سبز می شود، در آن قاب آبی با لبخند محزونش. رو به زن می پرسم آیا دخترت را در این سن و سال شوهر دادی که به جای زن، مرد منزل پاسخم را می دهد:

«داماد هم بدبخت سن و سالی ندارد.17 ساله هست. من هم راضی نبودم ولی امان از این فامیل ما. می گویند، دختر 15 – 16ساله دیگه پلاسیده. همه توی این سن فرزند دارند.»

زن هم کلافه هست. جهت اینکه دختر عقد کرده اش را به شهر دیگری فرستاده و فامیل داماد مدام گلایه می کنند که آیا دختربچه منزل داری بلد نیست و آیا بلد نیست غذا بپزد و یکسره اذیتش می کنند. زن در جوابشان می گوید که دخترش تا همین چند وقت پیش عروسک بازی می کرده. کلاس ششم بوده وعاشق درس و مشقش. خودش 29 ساله است و قسم می خورد که دختر دیگرش را تا 20 سالگی شوهر ندهد.

از اوضاع آب و برق محله هم گلایه دارند. آب و برقی که به قول زن قاچاقی است: «ما حموم هم نداریم. نمی دونی با چه مصیبتی زمینش را خریدیم و این اتاق را ساختیم. نمی تونستیم مدام از اینجا به آنجا بریم و مستأجری کنیم، دیگه نمی شد. گاز هم که نداریم و زمستونها خودش مصیبتی یه.»

انتهای مسیر منزل ارزش چند اتاق سوله مانند می بینی که چهار سگ برابر ارزش بسته شده. سگها چنان پارس می کنند و اوج و پایین می پرند که پای هر آدم شجاعی را هم سست می کند. یک زن و سه فرزندش آنجا زندگی می کنند. آشپزخانه شیشه مرد یا همدستانش چندی پیش لو رفته. مرد زندانی است و حالا زن و سه فرزند اش تنها مانده اند. فرزند ها هیچکدام مدرسه نمی روند. کوچکترین فرزند یک سال و نیم زیاد ندارد. مددکار همراهم می گوید اوضاع این سه فرزند و زن واقعاً دلواپس کننده است و ممکن است فرزند ها هم مواد فروشی کنند. زن می نالد: «چه کنم؟ پایم را از منزل بیرون نمی گذارم. همین سگ ها مراقبند. اصلاً گل بگیرند زندگی را که مرد بالای سرش نباشه. هفته ای یک بار می ریم ملاقاتش.»

زن از مدرسه های محله هم گلایه دارد؛ اینکه معلم ها با فرزند ها بدرفتاری می کنند و با خشونت فرزند ها را نسبت به تحصیل دلسرد می کنند. صدای پارس سگ ها دوباره مرا به خود می آورد. فرزند ها تقریباً از محدوده تعیین شده است خودشان پا بیرون نمی گذارند.

خانه دیگری که به آن می رویم بر یک بلندی قرار گرفته. اتاقکی دود گرفته پر از آدم و مادربزرگی که از چند فرزند نگهداری می کند. مردها اعتیاد دارند. زنها از شوهران پر از خشونت ارزش جدا شده است اند و فرزند ها رها و بدون شناسنامه در این آلونک بدون هیچ امکانی زندگی می کنند. دختر فرزند دلش می خواهد مدرسه برود ولی شناسنامه ندارد. مادرش هم بی شناسنامه است و عقد رسمی نشده. پسر فرزند هفت ساله هم بی شناسنامه.

مادربزرگ آنها را زیر سقفی جمع کرده و فرزند ها با جمع کردن زباله و تکدی گری و… سرنوشت می گذرانند. فرزند های بی پناه از صبح تا شب در خیابان ها سرگردانند. حالا همه اعضای خانواده با داد و فریاد حرف می زنند. مادری آمده پسرکش را ببیند. شوهرسابق زن از راه می رسد و جیغ و فریاد راه می اندازد که زن حق دیدن فرزند اش را ندارد. مردی که خودش بارها با افتخار می گوید سه زن دارد، میانه داری می کند. از زن اول و دومش می گوید که در پایتخت کشور عزیزمان ایران ساکنند واعتیاد دارند. زن سوم همراه اوست. اوهم اعتیاد دارد و امیدوار است مرد بالاخره زن های اول و دومش را رها کند و با او زندگی کند. خیره به دعوا و مرافعه ارزش نگاه می کنیم. فرزند های بی گناه هم مجبورند به این حرفها گوش دهند. صداها درهم می پیچد، بلندتر می شود، دیگرهیچ صدایی نمی شنوم. درست مثل صحنه یک نمایشنامه تراژیک باورنکردنی.

به محله ای با دیوارهای رنگی برمی گردیم، محله ای آرام و با بافت سنتی. لابد همان تصویری که باید ازهمه محلات بومهن در ذهن داشت ولی واقعیت چیزی دیگری هست. واقعیتی زیر لایه های زیرین شهر.

بهنام زنگی، فعال اجتماعی و مشاور اجتماعی و فرهنگی شورا و شهرداری بومهن با بیان اینکه این شهر 90 هزار نفر جمعیت دارد ولی تنها 10تا 20 درصد این جمعیت بومی است می گوید این اوضاع هم وقت است هم تهدید: «بسیاری از شهرهای کشور عزیزمان ایران به صورت غیر طبیعی رشد کرده اند و این مسئله باعث ناهنجاری های زیادی شده. بومهن یک شهر مهاجرپذیر است و هویت واحد و یکپارچه ندارد. این بافت ناهمگون علت مهم رشد آسیب های اجتماعی هست. افرادی که به قانون تمکین ندارند و همکاری پذیری اجتماعی ارزش پایین است.»

به گفته این استاد دانشگاه تربیت مدرس، مهاجرت های زیاد به این شهر و تشکیل کلونی های جمعیتی این مهاجران در نقاط متفاوت موجب شده است نابسامانی و بحران اجتماعی در این شهر موج بزند و بافت یکپارچه آن را تحت تاثیر قرار دهد و فرصتهای برابر را از ساکنان این شهر بگیرد.80 درصد مهاجران جهت پیدا کردن شغل به این شهر آمده اند؛ بعضی موفق به پیدا کردن شغل شده است اند و بعضی هم بیکارند و به رشد حاشیه نشینی و اعتیاد در شهر دامن زده اند. شاید به همین علت اکنون بومهن یکی از مراکز مهم بازپروری معتادان است و در هر خیابان چند مرکز بازپروی دیده می شود.

با این همه دکترزنگی تاکید می کند از شرایط طبیعی، انسانی و گردشگری این شهر باید جهت ساماندهی شرایطش استفاده کرد: «بومهن باغات و زمین های کشاورزی خوبی دارد و در شاهراه مهم عبور و مرور پایتخت کشور عزیزمان ایران و مازندران هست. همین ظرفیت می تواند به مقصد گردشگری تبدیل شود و ریه تنفسی جهت پایتخت کشور عزیزمان ایران باشد. بومهن به علت مهاجرت از نقاط متفاوت کشور و تنوع قومیت در آن به عنوان «بوم شهر اقوام ایرانی» نامگذاری شده است و بخشی از این پروژه هم اجرا شده است هست. یعنی تلاش شده است یک ترساندن به وقت تبدیل شود.

ماهم تلاش می کنیم امکان تعامل و گفت وگو بین اقوام را فراهم کنیم. طرح «بوم شهر اقوام ایرانی» در صورت اجرا، می تواند بومهن را به الگویی جهت شهرهای مهاجرپذیر کشور تبدیل کند که عامل تنوع قومیتی را به عنوان سرمایه اجتماعی و فرهنگی به کار گرفته و از آن جهت اشتهار و توسعه فرهنگی شهر استفاده کرده است.

واژه های کلیدی: ایران | زندگی | فرزند | ایرانی | ایرانی | شناسنامه | شناسنامه | آسیب های اجتماعی

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs